<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شهریاران</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های روح‌الله شهسوار، درباره‌ی جامعه، سیاست، فرهنگ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Oct 2009 18:56:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ماجرای «حسین» و «شیرحسین» (به بهانه ی سالگرد پرواز برادر شهیدم)</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=1 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://xs344.xs.to/xs344/09433/facebook765.jpg.xs.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روزها سالگرد شهادت برادرم «حسین» هست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی من خیلی کوچیک بودم برادرم در سن 15-16 سالگی رفت جبهه و شهید شد. جالبه که بدونین حسین بیسم چی بود. این نشون میده که خانواده ی ما همگی به حوزه ی اطلاع رسانی علاقه مند هستند. این رو برای شوخی نگفتم. میخواستم بگم «حسین» ما آدم دگمی نبود که فقط تحت تأثیر تبلیغات مسجد قصد کنه جونش رو به خطر بندازه. بلکه تو همون سن کم قبل از اینکه بره جبهه، آدم بسیار پرمطالعه ای بود. و جالبه که بدونین حوزه ی مطالعاتش هم بیشتر ادبیات داستانی بود.&lt;BR&gt;داداشم محمد حسن میگه، کتاب رو حسین به خونه ی ما آورد. داستانهای داستایوفسکی، الکساندر دوما، گراهام گرین... و همچنین شریعتی که دیگه بیشتر جوونها دنبالش بودن. &lt;BR&gt;از وقتی که حسین کتاب رو به خونه ی ما آورد، تا الان که خودش نیست، هنوز کتاب از خونه مون نرفته بیرون. هرکدوم ازاعضای خانواده ی ما یک کتابخونه ی شخصی دارن. همچنین باعث شده که ما هرکدوم به یک نحوی آدمهای نسبتاً موفقی باشیم. برادر بزرگم محمدحسن که یک داستان نویس شناخته شده هست و افتخار خانواده مون شده. خواهرم زهره یک معلم نمونه هست وقتی ما بچه بودیم خواهرم به جای اینکه یه توپ دارم قلقلیه رو بهمون یاد بده، شعرای شاملو، فروغ، اخوان و سهراب رو بهمون یاد میداد و من هنوز خیلی از شعرایی که از این بزرگان حفظ هستم از همون دورانی هست که زیر دست خواهرم تربیت شدم. (خانه ی دوست کجاست؟ یادته مهدی!؟) مهدی یک گرافیست عالیه. مهمه که بدونین بخشی از طرح این رنگ سبز که خیلی از شماها باهاش زندگی می کنین، حاصل همفکری با مهدی هست. (چند دفعه باید بگم رنگ سبز رو ستاد88 خراسان برای اولین بار تو ایران راه انداخت؟). محمدحسین داداش کوچیکم (بعد از اون داداشم به دنیا اومد و برای همون اسمش رو گذاشتیم محمد حسین) علاوه بر اینکه یک داستان نویس خوب هست، در زمینه های مطالعات اسلامی خیلی کارش درسته.&lt;BR&gt;از همه بی هنر تر منم.&lt;BR&gt;اینا رو گفتم تا به انیجا برسم. &lt;BR&gt;یادمه روزی که با «میرحسین» دیدار داشتیم، روی یک نکته خیلی تأکید می کرد. می گفت: «آقا ما یک چیزهایی داشتیم که امروز اونها رو از ما دزدیدن و بدتر از اون همونها رو دارن میزنن تو سرمون. من اومدم اون چیزها رو پس بگیرم. یکیش هم همین مسئله ی شهدا و خون شهیدان هست که عده ای به اسم اون هزاویک جنایت می کنن.» &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=caption align=justify&gt;میخواستم این رو بگم: آقا «شیرحسین» دستت درد نکنه. خوب خون شهدا رو از چنگ این بی آبروها کشیدی بیرون. و دمت گرم که مثل اونها ازش سوءاستفاده و حتی استفاده هم نکردی. فقط ازچنگالشون درآوردی و بی آبروشون کردی. واقعاً هیچ زمانی اینقدر به برادر شهید بودنم افتخار نمی کردم و این رو مدیون تو هستم. &lt;BR&gt;آقا شیرحسین، بهت قول میدم روح حسین ما رو شاد کردی&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=clear_left align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 18:56:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو پرزیدنت فیلسوف برای همه ی دنیا</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description> 
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 158px; HEIGHT: 236px&quot; border=1 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://photos-e.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc1/hs217.snc1/8425_1261549218009_1208046686_30785884_3549014_n.jpg&quot; width=191 height=251&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمانی «گرهارد شرودر» صدر اعظم سابق آلمان گفته بود خاتمی آخرین پرزیدنت فیلسوف جهان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما ما به دنیا نشان دادیم که در ایران هیچ گاه آخرین وجود ندارد. ما میرحسین موسوی را به دنیا عرضه کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او اکنون فیلسوف ترین پرزیدنت دنیاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر بیانیه اش مانند درهای جدیدی را به رویمان باز می کند. هر بیانیه اش مانیفستی است برای خوب زندگی کردن. هم احساس می کنیم که قهرمان است و هم می دانیم که مثل ماست. ای کاش زودتر تو را دریافته بودیم و تو مارا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 00:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای توکلی! از این جوانان با غیرت شرم نمی کنید؟!</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جوابیه ای از طرف جوانان با غیرت سبز ایرانی به نامه ی احمد توکلی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب آقای توکلی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 249px; HEIGHT: 194px&quot; border=2 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://2.bp.blogspot.com/_gNkxi6Dvj84/SoErPhW07NI/AAAAAAAAAD4/uRFdikXkJnw/s400/WE+ARE+ALL+GREEN.jpg&quot; width=296 height=233&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نامه ای که به آقایان خاتمی و موسوی نوشته بودید، حاوی برخی نکاتی بود که به خود این آقایان چندان ربطی نداشت و بیشتر هواداران این دو عزیز را مورد هجمه قرار داده بود. (بویژه جوانان) از آنجایی که تا پیش از این بنده و بسیاری از اصلاح طلبان، شما را جزو رقبای منصف و با اخلاق خود به شمار می آوردیم، اما محتویات نامۀ شما بیم آن را داد که یا ما تا کنون پنداشت واژگونی از شخصیت شما داشته ایم، و یا شما در این نامه به دلیل اطلاعات ناصحیح، راهی ناصواب را برگزیده اید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; هرچند که معمول است در انتهای هر نوشته نتیجه گیری شود، اما شما در نامه تان از همان ابتدا نتیجه گیری کرده بودید که این «جریان موسوم به سبز» چهار ویژگی دارد. به آن ویژگیها نمی پردازم و یک راست به عنوان یکی از شهروندانی که افتخار داشتن سهمی کوچک در این جنبش را داشته ام سروقت پاسخ ها می روم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برخلاف تصور ناروای شما، این جنبش ( و نه فقط جریان) کاملا منطبق با آرمانهای انقلاب است. مگر نه اینکه انقلاب اسلامی پدران ما واکنشی بود به خود رایی ها و سانسورها، بی قانونی ها، بر باد دادن آبرو و عزت ایرانیان. درد ما هم همین هاست. آیا شما دیشب سخنرانی رییس جمهور را در سازمان ملل ندیدید؟ اگر این آقا میرود برای اینکه برای هیچکسان سخنرانی کند، خوب اصلاً چرا می رود. «خود گویم و خود خندم و من مرد هنرمندم». میلیونها ایرانی در زیر گوش شما فریاد می زنند ما این رییس جمهور را نمی خواهیم اما عجب است که شما نمی شنوید. یاد داستان کتاب تعلیمات دینی دبستان می افتم که مشرکان مکه برای اینکه صدای پیامبر (ص) و پیروانش را نشنوند پنبه در گوشهایشان می گذاشتند. مگر نه اینکه ما انقلاب کردیم که جلو عوام فریبی شاه را بگیرم. مگر شاه و اشرف چه می کردند. عکسهای خود را در حال نوازش یتیمان منتشر می کردند، در حالی که بدون اینکه از مردم اجازه بگیرند پولهای کشور را صرف کارهای بعضاً ناصواب می کردند. حالا مگر آقای احمدی نژاد چه می کند. چه کسی به ایشان اجازه داده است بدون اجازۀ مردم به کشورهای دیگر وامهای میلیاردی بدهد. در حالی که ما جوانان این مملکت مشکل اشتغال و هزاران مشکل دیگر داریم. مگر امام روز 12بهمن نگفت این مردم حق دارند به آنچه که پدرانشان گفته اند اعتراض کنند. آیا اینها را فراموش کرده اید؟ آنوقت ما را متهم می کنید که جنبش ما با مبانی انقلاب سازگار نیست؟ این از مبانی انقلاب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منظورتان را از عبارت «از پشتيباني بيگانگان مخالف اسلام، استقلال ايران و مسلمانان جهان برخوردار است» را متوجه نمی شوم. این عبارت واژه به واژه مبهم است. پشتیبانی بیگانگان؟! کدام پشتیبانی؟ شما دلیلی برای آن دارید؟ آقای خاتمی از طرف آنها پشتیبانی می شود یا آقای موسوی؟ اگر منظورتان نشان دادن عکس ندا و ترانه و سهراب است، خوب به برادرانتان نامه بنویسید که مردم را در کوچه و خیابان نکشند تا دستاویزی برای به قول شما بیگانگان نشود. ما چه گناهی کرده ایم که عده ای در این کشور خود را بر جان جوانهای پاک این سرزمین ولی می دانند و خون آنها را مباه اعلام کرده اند. به دوستانتان نامه ای بنویسید و بگویید که به جوانان هم وطنشان در کهریزک تجاوز نکنند تا آنها هم از شر دوست به دشمن پناه نبرند. اگر هم شرمتان اجازه داد، سری به خانۀ دوستتان آقای روح الامینی بزنید و از او پبرسید که به نظرش نامه بعدی را باید برای چه کسانی بنویسید؟..............&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 03:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز سبز و دلٍ اون بچه هایی که باباهاشون اسیر دولت کودتا هستن!</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>
&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;245&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;187&quot; src=&quot;http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/poster1188652312big.jpg&quot; style=&quot;width: 187px; height: 245px;&quot; /&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;note_content text_align_rtl direction_rtl clearfix&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بچه ها! &lt;div class=&quot;photo photo_left&quot;&gt;&lt;div class=&quot;caption&quot;&gt;&lt;br /&gt;یادتونه کوچیک که بودیم یه کارتون میذاشت که موضوعش دربارۀ یه دختربچه و نقاش بود؟&lt;br /&gt;مرد اونشب از شدت سرما مرد ولی دخترک که زندگیش به موندن یا نموندن برگها بسته شده بود، وقتی هر روز اون نقاشی رو رو دیوار میدید فکر می کرد برگها هنوز نریختن همینطوری تا بهار زنده موند و خوب شد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;clear_left&quot;&gt;&lt;br /&gt;دختره تو سرمای پاییز مریض شده بود و داشت می مرد و فکر می کرد وقتی برگهای همه درختا بریزن اونم میمیره. آقای نقاش که نمی خواست دخترک ناامید بشه و بمیره، تو یه شب سرد پاییزی رفت توخیابون و جلوی دیوار اتاق دخترک، روی دیوار یه درخت کشید که هنوز چند تا برگ روی شاخه هاش مونده بود. &lt;br /&gt;مرد اونشب از شدت سرما مرد ولی دخترک که زندگیش به موندن یا نموندن برگها بسته شده بود، وقتی هر روز اون نقاشی رو رو دیوار میدید فکر می کرد برگها هنوز نریختن همینطوری تا بهار زنده موند و خوب شد.&lt;br /&gt;بچه ها!&lt;br /&gt;حالا پاییز رسیده و برگهای درختا دارن میریزن. نکنه زردی پاییز جای سبزی ما رو بگیره! من از فردا می خوام برم تو کوچه مون و جای برگای زردی که ریخته، پارچه ی کوچیک سبزی ببندم تا دخترک سبز اصلاحات ما، امیدوار تا بهار زنده بمونه. اصلا می خوام پاییز امسال سبز باشه. یه طوری که وقتی کسی وارد کوچمون میشه، احساس کنه وارد بهار شده و از سبزی کوچمون دلش باز بشه. بعدش هم بهار آزادی رو به هم تبریک بگیم و جشن بگیریم.&lt;br /&gt;شما هم هستین؟!&lt;br /&gt;اگه شما هم باشین و درختای شهرتون رو سبز کنین، همه ی دختربچه هایی که الان باباها و ماماناشون تو زندان اسیر دولت کودتا هستن، تا بهار و سبز شدن دوبارۀ درختا، دلشون قرص می مونه.&lt;br /&gt;اگه شما هم باشین، همه ی ایران تو پاییز امسال سبز میشه. &lt;br /&gt;پاشین دیگه!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 22:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جُرمِ ما این بود!</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>

&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;(تقدیم به سید شهاب الدین طباطبایی)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www2.pic-upload.de/17.09.09/3ysa2aedxo9.jpg&quot; style=&quot;width: 194px; height: 275px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;







&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یک سال پیش در چنین روزی بیانیه ای منتشر کردیم
که به امضای 88 نفر جوان ایرانی رسیده بود. در آن بیانیه، از سید محمد
خاتمی خواسته بودیم که در انتخابات سال 1388 نامزد شود تا مبادا جریانی که
قدرت را در دست داشت آیندۀ ایران و ایرانیان را تباه سازد. اکنون پس از یک
سال، تعداد بسیاری از آن جوانان یا در بازداشت به سر می برند و یا به قید
وثیقه آزاد شده اند. اما جرم ما و آنها چه بود که سزاوار چنین جزایی
بودیم؟ چه گناهی مرتکب شده بودیم که در مجموع هر پنج کیفرخواست قرائت شده
در «بیدادگاههای نمایشی» تقریباً بیست بار نام ستاد88 آورده شده است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;جرم اول: &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ولین جرم
آنها این بود که کلید ماجرایی را زدند که امروز پس از گذشت یک سال، ایران
و جهان را غافلگیر کرده است. تا روز26خرداد ماه 88، بحث نامزدی خاتمی و
اصولا این مسأله که اصلاح طلبان باید &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;در
این انتخابات کاندیدای درجه اول داشته باشند یا نه؟ فقط در میان نخبگان
جریان داشت. بسیاری از نیروهای سیاسی اعتقاد داشتند که در این دوره نباید
به طور جدی وارد ماجرای انتخابات شد. بلکه باید گذاشت دولت دوم احمدی نژاد
به کار خود پایان دهد تا بعد از آن اصلاح طلبان بتوانند در انتخابات سال
92 سکان ادارۀ قوۀ مجریه را به دست گیرند. اما موجی از جوانان که پیش از
این در حرکتهایی از جمله «گروه یاری» و «پویش موج سوم» نمود پیدا کرده
بودند خواستار این بودند که هرچه زودتر به دولت داری دولت نهم پایان دهند.
چرا که ادامۀ این روند را زیانی جبران ناشدنی برای آیندۀ ایران می
دانستند. جرم این جوانان این بود که برای اولین بار توانستند به نیروهای
رده بالای سیاسی نظر خود را القا کنند و در تصمیم گیری آیندۀ اصلاح طلبان،
نقش تصمیم ساز را ایفا کنند. کاری که تا کنون در فضای سیاسی-اجتماعی ایران
سابقه نداشت و خبر از رویش نسلی توانمند برای ادارۀ کشور در آینده ای نه
چندان دور می داد. نتیجه این شد که نظر جوانان پر شور تصمیم انقلابیون
خسته را شکل داد و خاتمی و موسوی پا به میدان گذاشتند. برای آنهایی که
جوانان را پیاده نظام و مجیزگوی اقدامات خود می خواستند، زنگ خطر بزرگی به
صدا در آمده بود و باید آنها را هرچه زود تر سرجای خود می نشاندند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از « تفنگم را بده»  تا « تفنگت را زمین بگذار»</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;left&quot; style=&quot;direction: rtl;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;تحول گفتمان مبارزه، در آینه ی دو تصنیف شجریان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;left&quot; style=&quot;direction: rtl;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;img width=&quot;132&quot; vspace=&quot;4&quot; hspace=&quot;4&quot; height=&quot;188&quot; border=&quot;2&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.tebyan-babol.ir/userdata/picture/basij01.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;سال 1357،&lt;br /&gt; محمدرضا (سیاوش) شجریان، خوانندۀ جوان و آینده دار موسیقی سنتی ایرانی و شاگرد استاد غلامحسین بنان، بر خلاف بسیاری از خوانندگان محافظه کار موسیقی سنتی تصنیفی خواند با عنوان  «شب نورد». ترانه ای که در بین عوم با عنوان «تفنگم را بده» معروف شد. خوانندۀ جوان که پیش از این سابقۀ درگیری با حکومت شاه را در کارنامه اش داشت، اینبار هم از سرشاخ شدن با حکومت نهراسید و تصنیفی انقلابی را با صدای جادویی خود عرضه کرد. سیاوش که بعدها به خسروِ آواز ایران معروف شد، پیش از این در نوجوانی، به خاطر درگیری با ساواک از اذان گفتن در مناره ها و مسجدهای شهر حماسی پرور مشهد محروم شده بود. اما اینبار با خواندن ترانه ی «شب نورد» قدرت روح سرکشش را به رخ حکومت کشید و صدایش را از میان امواج نوارهای صوتی به خانه های مردم ایران رسانید. &lt;br /&gt;ترانۀ «شب نورد»، (که گویا سرودۀ اصلان اصلانیان است) داستان جوانی را روایت می کند که شاهد «غرق خون شدن و آتشفشانی شدن کاکل» یک نوجوان مبارز است. او که از این صحنه خونش به جوش آمده است تفنگش را طلب می کند تا به خون خواهی «برادری که غرق خون» است برود. تفنگم را بده تا ره بجویم/ که هر که عاشقه پایش به راهه... تو که با عاشقان درد آشنایی /تو که هم رزم و هم زنجییرمایی / ببین خون عزیزان را به دیوار / بزن شیپور صبح روشنایی...برادر نوجونه / برادر غرق خونه / برادر کاکلش آتش فشونه. در آن روزها شجریان جوان، همصدا با مردم ایران نوای خونخواهی شهیدان راه آزادی را سر می داد. همان سالها بود که محسن مخملباف، فیلمساز سبز ایرانی، پس از برخاستن از پای سخنرانی دکتر علی شریعتی در حسینیۀ ارشاد تهران، هنگامی که در یکی دو کوچه آنطرف تر با یک آژان مواجه می شود کاردی (چاقو) که در جیبش داشته را محکم به شکم آن آژان فرو می کند و به خیال خود انتقام هرچه ظلم و ستم که بر مردم ایران رفته است از وی میگیرد.*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 1388،&lt;br /&gt; استاد محمد رضا شجریان، تکسوار قافلۀ آواز سنتی ایرانی، باز هم در بزنگاهی حساس با مردم ایران همصدا میشود... &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 02:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابولفضل را خدا داماد کرد!  (او تا ابد منتظر تاجزاده و رمضانزاده میماند)</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/e0204c6673.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;امروز با جمعی از اعضای مشارکت رفته بودیم حرم امام رضا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در این روزهای بسیار سخت و گران, بهترین اتفاقی که می شد رخ دهد همین بود. ابولفضل رضایی رییس شاخۀ جوانان مشارکت استان و خانم قالیباف از بچه های ستاد88 باهم ازدواج کردند. خانم قالیباف هم زیر چادر بختش یک لباس قشنگ سبز پوشیده بود که به همه فهماند که آنها زندگی سبزی میخواهند.  خطبه ی عقد را هم حاج آقای درایتی (مشاور ویژه ی خاتمی) خواند. در این 11-12 سالی که ابولفضل در مشارکت فعالیت میکند, خیلیها منتظر بودند که ببینند او با کی و با چه کسی ازدواج میکند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و بالاخره او هم با عشقش رسید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ابولفضل میگفت با خانمش توافق کرده که در مراسم ازدواجش باید عبدالله رمضانزاده و مصطفی تاجزاده در  حضور داشته باشند. بعد گفت حتی اگر آنها حبس ابد داشته باشند تا مراسمش را برگزار نمی کند, مگر اینکه آنها حضور داشته باشند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ابوالفضل جان تبریک میگم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منتظر حضور تاجزاده و رمضانزاده در مراسمت هستیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مشارکت، تبریک میگم.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 17:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندان زندان است</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>در زندان بزرگ ِ سبز و پردرخت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زندان کوچک و تاریک و نموری است که من امشب را آنجا میگذرانم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر اینجا دنبال چیز تازه این میگردی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن را نخواهی یافت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زندان زندان است,&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تنگ و تاریک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روشن و سبز&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمور و چندش آور&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با تخت خواب&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی تخت خواب&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زیر زمین&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روی کوه&lt;/p&gt;&lt;p&gt; اینور دنیا &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آنور دنیا&lt;/p&gt;&lt;p&gt; در ذهن من&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ویا در قلب تو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زندان زندان است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا تنها زندانی در زندان است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.................&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از همه ی دوستانی که در این مدت ابراز لطف کردند سپاسگذارم&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 09:41:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنگی که نابینایان هم می بینندش</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;http://www.ghalamnews.ir/images/position14/2009/4/yyyyyyyyy.jpg&quot; align=left vspace=2 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی دستبند سبز رو به دستش دیدم هم خوشحال شدم و هم شگفت زده. آخه یک دختر نابینا از رنگ سبز چی می فهمه؟ ازش پرسیدم: تو هم طرفدار میرحسینی؟ گفت: آره. هم طرفدار میرحسین و هم خاتمی. اینرو هم خواهرم برام آورده. اون تو ستاد میرحسین کمک میکنه. گفتم: منم مچ بند سبز دارم و دستش رو گرفتم و روی مچ بندم کشیدم. ذوق زده شد و در همون حالت  گفت: تازه خواهرم گفته برات از اون مچ بندهای قشنگ 88 میارم. گفتم: اتفاقا منم از همونا دارم و مچ بندم رو باز کردم و به دستش بستم. خیلی خوشحال شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینها حرفایی بود که یکی از دخترخانومای همکارمون تو ستاد88 که به صورت داوطلب به دانشجوهای نابینا کمک می کنه دیروز برامون تعریف کرد. چه معجزه ایه این رنگ سبز و این ستاد88.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 14:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>   تفاوت مارادوناها و علي كريمي ها</title>
<link>http://simorghshah.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;1 - اين مطلب نه يك گزارش ورزشياست و نه يك تحليل فوتبالي ؛ بلكه كاملا مربوط به عرصه ی سياست ورزي است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;2
– قديمي ترها بازي معروف آرژانتين و انگليس را به ياد دارند ، همان بازي
معروف كه در آن مارادونا از زمينخودي پا به توپ شد ، چندين بازيكن انگليسي
را دریبل زد تا به دروازه و دروازه بانرسيد ، بعد با مهارت بي نظيرش توپ
را از دروازه بان عبور داد و به تور دروازه حريف چسباند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 20:09:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=simorghshah&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>simorghshah</dc:creator>
<guid>http://simorghshah.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
